تبليغاتX
فریاد بی صدا
     پيرمرد.....زمان   
 
 
غرور، عشق و... . روزی
 
خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ، همه
 
ساکنین جزیره قایق هایشان را
 
آماده و جزیره را ترک کردند ، اما عشق می خواست تا آخرین
 
لحظه بماند ، چون او عاشق
 
جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت  عشق از
 
غرور که با یک کرجی زیبا
 
راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت:"نه ، نمی
 
توانم تو را با خود ببرم چون تمام
 
بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
 
 
تو بیایم."
 
 
احتیاج دارم تا تنها باشم."
 
 
غرق شادی و هیجان بود که
 
حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می
 
آمد و عشق دیگر ناامید شده
 
بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت:"بیا عشق ، من تو را
 
خواهم برد."
 
 
داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند ، پیرمرد به راه خود رفت
 
و عشق  تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود ، چقدر بر گردنش حق دارد .
 
 
آن پیرمرد که بود ؟ ! "
 
عالم پاسخ داد :  " زمان "
 
عشق با تعجب گفت : " زمان ؟ ! "
 
 اما چرا او به من کمک کرد ؟ !
 
عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت : " زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ."
Taraneh ha
 groups
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 22:10  توسط مهدی  | 

        دلم مي خواست:عشقم را نمي کشتند صفاي آرزويم را-که چون خورشيد

تابان بود-

مي ديدند چنين از

         شاخسار هستي ام آسان نمي چيدند گل عشقي چنان شاداب را پرپر نمي

کردند به

باد نا مرادي ها نمي دادند به

         صد ياري نمي خواندند به صد خواري نمي راندند چنين تنها،به صحراهاي

بي پايان

اندوهم نمي بردند دلم مي

             خواست يکبار ديگر اورا کنار خويش مي ديدم به ياد اولين ديدار در چشم سياهش

خيره مي ماندم دلم يک بار

           ديگر،همچو ديدار نخستين پيش پايش دست و پا مي زد شراب اولين لبخند در جام

وجودم هاي و هو مي کرد

           غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو مي کرد دلم مي خواست:دست عشق-چون روز

نخستين هستي ام را زير و

رو مي کرد

     Taraneh ha groups
 
...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 21:28  توسط مهدی  | 

              سلام .

        راسيتش قبل از اينكه بيام مطلبي بنويسم خيلي حرفها براي گفتن داشتم اما الان   

     نميدونم چي شده .هيچي براي گفتن ندارم انگار كه از اول هم نداشتم.

         اما ميخواستم بگم كه چقدر سخته ببيني كه كسي رو كه دوستش داري وعاشقشي جلوي

 

   چشمات ازت بگيرن و تو هم هيچ كاري جز نگاه كردن نتوني بكني .ميدوني چرا؟

 

 چون بچه مايه دار نيستي چون مدرك بالا نداري چون كار درست وحسابي نداري

چون چون............

  اما سختر از اون اينه كه تو عاشق كسي باشي دوستش داشته باشي اما اما اون اصلا

 

تورو به حساب نياره چه برسه به دوست داشتن تو.

 

خوب فعلا كاري جز منتظر شدن وانتظار كشيدن نميشه كرد .

 

              

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 14:21  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 13:48  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 13:46  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 13:36  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 13:35  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 13:33  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 21:47  توسط مهدی  | 

ماهي هميشه تشنه ام در زلال لطف بيكران تو . مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست موج ديدگان مهربان تو زير بال مرغكان خنده هات زير آفتاب داغ بوسه هات - اي زلال پاك ! - جرعه جرعه جرعه مي كشم تو را به كام خويش تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو ! اي هميشه خوب ! اي هميشه آشنا ! هر طرف كه مي كنم نگاه ، تا همه كرانه هاي دور ، عطر و خنده و ترانه مي كند شنا در ميان بازوان تو ! ماهي هميشه تشنه ام اي زلال تابناك ! يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني ماهي تو جان سپرده روي خاك !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 21:45  توسط مهدی  |